بازگشت به اعماق جان زخمي
من صد سال تنهايي خود را آغاز كرده ام...روزگار زخم مي زند...بگذار مرهمي بگذارمhttp://dokhtarbas-niusha.blogspot.com
|
+|
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط نیوشا
|
به جان هاي آزاد همه ي ملت ها...به كساني كه رنج مي برند و پيكار مي كنندو پيروز مي شوند
درود بر تمام آزادگان...درود بر انسانهایی که عشق می ورزند و رنج می کشند...و روزی پيروز مي شوند. ما ايرانيان همه ي جهان متحد شديم تا از دست رفتگانمان را باز گردانيم...آزاديمان را...نسانيتمان را...هويتمان را...استقلالمان را .باشد...حق گلوله مي دهيم،اين خون فرزندان ماست كه روي زمين جاري مي شود.گلوله هايتان را با سرخي گل رز به شما پس خواهيم داد...هرچه مي گوييد درست است..ما خسيم و خاشاك...باد هوايمان را دارد مواظب چشمانتان باشيد تا كور نشويد...يا مثل اديپ روزي خودتان با دستان خودتان چشمان خودتان را كور نكنيد...با پنجه بكس ها و قمه هايتان...هنوز جای دانه دانه ي زنجيرت بر پشتم نشسته است...هنوز جايش زق زق مي كند...اشكالي ندارد من به تو لبخند مي زنم و مي ايستم تا اگر خواستي باز هم بزني...ماشينمان مدل بالا نيست اما اگر حرصت مي گيرد شيشه هايش مال تو...چراقها و پلاكش را هم با خودت ببر...ديگر به كارم نمي آيد من پياده به امير آباد مي روم...تو كه حرمت خدايت را هم شكستي...ما بي ايمانان را كه باكي نيست...نگاه كن امروز برايت يك دسته گل سر خريدم تا بدهي به دخترت كه شايد او هم به تظاهرات آمده بوده و يكي مثل تو او را با باتوم زده...يا شايد بخواهي بدهي به مادر سهراب كه شايد يكي از دوستانت او را با گلوله كشته...من ديروز خانه ام را عوض كردم...تا ديروز همسايه ام بودي...راستي لباس امروزت سياه تر از ديروز شده...شما لباس شخصي ها بد نيست گاهي لباسهايتان را آب بكشيد...آخر خون كه مي ماند سياه مي شود...!
|
+|
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط نیوشا
|
شمس ايران در صف مبارزان سبز
محمد شمس لنگرودی جديدترين مجموعه شعرش را با عنوان «22 مرثیه در تیر ماه» برای نخستین بار بر روی شبکه اینترنت منتشر کرد. این کتاب که شامل اشعاری مرتبط با اتفاقات اخیر بعد از کودتای انتخاباتی در ایران است در اختیار خوانندگان از طریق وبلاگ این شاعر و همچنین سایت هم میهن قرار گرفته است. مجموعه به صورت فايل [پی دی اف] در 22 قطعه تنظيم شده است. لینک nhkلود این اثر ارزشمند از سایت هم میهن:
22 مرثیه در تیر ماه
محمد شمس لنگرودی (زاده ۲۶ آبان ۱۳۲۹) شاعر معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران است. او فرزند آیت الله جعفر شمس لنگرودی روحانی خوشنامی است است که مدت 25 سال امامت جمعه شهرستان لنگرود را بر عهده داشت. وی استاد دانشگاه بوده و تاریخ هنر درس میدهد، و به همراه حافظ موسوی و شهاب مقربین مدیر انتشارات آهنگ دیگر نيز هست.
|
+|
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط نیوشا
|
سوگنامه ای برای تو...پرستوی کوچک آرزو ها
دیدمت که نا امید و رنج کشیده رو آسفالت دراز کشیده بودی و به آسمان نگاه می کردی ...یک لحظه.تنها برای یک لحظه همه چیز را از نظرت گذروندی و در فاصله ی همان یک لحظه همه چیز با بسته شدن چشمان هراسیده ی تو تمم شد.تورفتی و ما مردم را گذاشتی که دل از خون تو سیاه کنیم و از کینه ی آنها پر.و گفتند پدرت کنارت بود...پدری که دیگر نخواهد توانست در چشمان مادرت نگاه کند و نمی دانستی در دلش چه می گذرد و زمانی که چهره ی خونین و رنگ پریده ات را به عنوان آشوبگر در تلویزیون نشان دهند مادرت چه خواهد کشید...شاید اگر زنده می ماندی در بیمارستان به تو دستبند می زدند...شایددر آن لحظه که دوربین های فیلمبرداری از لبان خونین تو فیلم می گرفتندمی دانشتی حانت را به چه قیمتی فروختی؟و آن ۸ نفر دیگر؟مگر چه می خواستیم؟و درون ریه هایت که از خون و گاز خردل انباشته شده بود پرستوی کوچک آرزوها چه خواسته بودی مگر؟چه گفتیم که باید چنین در برابر کسانی قرار بگیریم که دیروز همسایگانمان بودند؟ما که مزه ی گلوله و باتوم و گاز فلفل را چشیدیم...برای آزادی هستیم وخواهیم ماند...برای آزادی تو پرستوی کوچک آرزو های...برای خودم و تمام پرستوهای کوچک آرزوها ...برای تمام ملت ایران!
|
+|
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط نیوشا
|
کی گفته رای ندیم؟
سو تفاهمی شد که خودم هم انگشت به دهن موندم...کی گفته رای ندیم؟اگر از نوشته ی من چنین برداشت میشه...کاملا عذر می خوام...منظور از فریب همیشگی سکوت آرام و سنگین شهر است و جنب و جوش فعالانه ی مردم...راستی که مردم به تنگ آمده اند...و شاید اکثر آنها (به ویژه خودم)در تکاپوی انتخابات و تبلیغات برای موسوی هستیم...پس اگر سو تفاهمی بود...برطرف شد!
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط نیوشا
|
سر اومد زمستون؟
حالا وقتش...وقت تقلا کردن برای بالا امدن از این لجنزار...وقت تف کردن هرچه قی و استفراغ از ته حلق...حالا وقت جرقه زدن...در این خرمن بزرگ که زیر خروارها خاکستر از پیش سرد شده گم می شود...خاکستری سرد و خاموش که هنوز اما می توان زیرش به آرامی و صبر دمید تا آتشی شود سوزان...این خرمن خاموش به اسم مردم...! حالا وقتش...وقت مبارزه بر سر ۴ سال زندگی دوباره...از وحشت خاموشی ماندنی مثل رقص تانگو هراسناک است...ستیزه مرگ و زندگی...خفقان و آزادی...آزادی؟و سردمدارانی از بین بدو بدتر...و مردمانی با قایقان به گل نشسته و در زیر آوار ثروتها و ارزوهایشان غرق شده به انتظار زمانی دیگر برای رهایی نهان درون ویرانشان ژشم به دریای مواج دوخته اند...ودخترکانی که ناشناخته به سوی غریزه ی خود که نمایان ساختن تن و جانشان است و این را حق تن گرم و ورم کرده و تبدار خویش می دانند...با دست بندانی سبز به استقبال مژده دهنده ی آزادی می روند...و کسانی همیشه در پس پرده نهان مانده جای دستمال سرخ سبز به دستها بسته اند. و در چشمانشان امید را می خوانی...و رجال...با ریشها و گاهی اباهایشان سیاسی می شوند...و رجل بودن خد را با میزان داشتن فرزند به رخ یکدیگر می کشند...و ما...با چشمانی گشوده به پنجره ی تلویزیون و ماهواره و لپ تابمان با انگشتانمان همه چیز را در نهان خود حساب می کنیم...و مژده می دهیم...و انکار می کنیم...از یکی از برجهای فرانیه به تهران نگاه کنید...شهر در سکوتی دروغین فرو رفته...فریب نخورید حیله همیشگی است!
|
+|
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط نیوشا
|
آنها هنوز خوابند!
تا کی؟تا کی قرار است گوش کنیم و بنگریم به این منظره ی شوم و خوف بر انگیز و دم نزنیم؟کدام گناه بزرگتر از این؟اینکه فریاد بزنند و آنها باز هم خواب باشند و ما در سکوت گناه خود را بشوییم؟دردیست بی پایان که بنگری و نتوانی یا نخواهی دم بزنی!کدام گناه بزرگتر از این؟ستاره مان در کدام منظومه خاموش شد؟ما که نفهمیدیم!نگاهمان نمی کنند دمی که بنگرند در کنج خانه هایمان برای هم کف می زنیم و در غم و حسرتمان شبها به خواب می رویم!چه کسی این قوانین را وضع کرد؟که می خواهی بازیگر شوی بفروشی تنت را؟که اگر کارگردانی بفروشی فیلم و عقیده ات را به پست ترین شبکه های به قول خودشان آن ور آبی یا با انجمنی گم گشته و در خواب پول همانطور که خانه ات را معامله می کنی...فیلمت را نیز معامله کنی!پست شده ایم از پستیشان...از نا آگاهی...ملت کاسه لیس...ملت پر شده از عقده و ماخولیا که نمی فهمند و گناه خود را می شویند با وقاحتشان...کدام گوری نوشته زن نباید نقش مرد را بازی کند؟کجای لب و دهان رستم و سهراب سکسی و شهوانی است؟در تئاتر روم بوده یا در هنر اسلامی است که افراسیاب باید روبنده بندازد...که مباد داوری تحریک شود از فریاد سهراب و خشم رستم...!گاهی فکر می کنم شاید اینهمه خواب باشد...فروختیم همه چیز را به قیمتی ارزان...هنر و عقیده و فرهنگمان را...ومردمی نا مردم که نیستند و معلوم نیست کیستند...که به اسم این خیل عظیم و پوچ به نام مردم...چه مردم کشی ها نکردند!حال در کنج غمگین خانه می مانیم...یا همان بخش خصوصی در هنر و تئاتر و...ناله نمی کنم....صدایی برای ناله کردن نیست...فرو ننشستم...هنوز فریاد می زنم...برای ناله بسیار وقت هست...آنرا گذاشته ام برای ۵۰ به بالا...هنوز وقت هست...شاید!
|
+|
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388 ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط نیوشا
|
برای دوستی که بود...اما کم بود...خیلی کم!
چه قدر دور و زنده ...
هنوز بویت را در انتهای مغزم احساس می کنم...
هنوز گاهی اوقات به نامه های پاره ات نگاه می کنم و سعی می کنم بویت را حس کنم ...
سادگیه کودکانه مان...
به رخ می کشیدیم بخشنده و مارکس و دلتورا و فلسفه را به روی هم...
هنوز در دلم غوغا به پا می شود روزی را که رفتی به یاد می آورم...
روزی که فکر کردم فراموشی بهترین درمان است...
گدشت ۳ سال...یا ۳۰ سال...
هنوز هم که به اشکهایت در اتاق تاریک فکر می کنم...
می هراسم از شرم خود و از اشک تو و خشم او
و سرورت ...
یگانه ترین زن اسطوره ایت...
چه زود شکست بت هایی که ساخته بودی و بر سرت ویران شد
ویزان شد؟نمی دانم!
و باز یافتنت...چه زشت و نا به جا بود...ای کاش نبود...
به چه جرمی ؟به کدام گناه ناکرده در زنجیر تفکر غلط قرار گرفتی؟...
نمی دانم اشک بریزم یا...
اما بدان عشق من هنوز نیوشای تو چیزی در سینه دارد...
هنوز آرزویی هست...شاید باشد...بگرد...راه فراری که دور از اشک ریختن باشد...
تو نمی ترسی...
و هنوز یگانه ی منی...
راستی عطری که به من دادی...تاریخش گذشته...دیگر بوی تو را نمی دهد!
|
+|
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط نیوشا
|
اسمش هست وجدانیات مغفوله
راستی که همه گم کردیم...یه چیزی رو...منم نمی دونم.فیلمنامه ام تموم شد...ولی می گن نباید به کسی نشونش بدم...آخه می گن گم می شه...کی باور می کنه تو نوشته باشی...اولش آدم خوشحال می شه...ولی بعد می فهمی منظور اینه که یکی دو سال زود نوشتی...و پر از اشکال...نه تایپی و نه املایی!مشکل اینه که چیزی که نوشتی از تجربیات خودت نیست...انتزاعیه!ولی مشکل اینه که من نمی فهمم چی می گن!کجای کار غلط؟کجای کار انتزاعیه و مال خودم نیست؟نمی دونم!این روزا همه چی قاطی شده...یه سری آدم تو توهماتشون زندگی می کنن...یه سری تو خیال...بعضی ها مالیخولیایی شدن...یه سری هم مثل ما گم شده...یا دارن دنبال گم شده اشون می گردن...همه اش 5 هفته مونده...به خیلی چیزا...تدریس,تئاتر,موسیقی...دلخواهی...شایدم عاشقی...من آخه تو تابستونا عاشق می شم...اگه کسی باشه!ولی فعلا گیجم...تلوتلو خوران...زندگی می کنم...می کنیم زندگی!اسم همه ی این خزئبلات(خزعبلات) هست وجدانیات مغفوله...یا همون آلزایمر...شاید...نمی دونم!
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط نیوشا
|
"عید آمد و ما لختیم...هرشب به بابا گفتیم..."اما عجیب اینست که بابا سکوت می کند...انگار هنوز از خواب بعد از ظهر های زمستانش بیدار نشده...بابا خوابیدن را کلا دوست دارد...چون می گوید در خواب همه چیز هست جز واقعیت...راست نمی گوید بابا ...گاهی در خواب هم واقعیت شوم به سراغ ما می آید...خیابان ها خلوتند...تهران چونان شهری جنگ زده در کابوس هراس انگیزی به خواب رفته است...تلفات ۴ شنبه سوری گویا کمتر بود امسال...اما یک سال برای تهران کافی بود که این مادر عزیز ما بغرد و بنالد هیچ نتواند...پیام های تبریک از هر سوی آسمان بر سرمان آوار می شوند...شهر سیلی خورده در هذیان است ...با مردمانی که سالها ست خفته اند و بوی خاطراتشان هوارا پر کرده...اما باز هم نفس می کشند....چونان ماهیانی در بستر یخ اقیانوس که از بیرون چنان می نمایند که همه چیز سرد و مرده است اما با وجود فشار و سرمای کشنده...هر کدامشان زیر جولکی در آبراهه ی زیر یخ ها شنا می کنند...پس هنوز می توان نفس کشید...پس"با همین دیدگان اشک آلود/از همین روزن گشوده به دود/به پرستوِ,به گل,به سبزه درود!
|
+|
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط نیوشا
|